|
پژواک متین ابراهیمی[1012]
به سلامتی کسی که بیخیالمونه ، ولی تو خیالمونه . . | ||
|
اولین شانس مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد… اما………گاو دم نداشت!!!! زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی [ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 12:2 صبح ] [ متین ابراهیمی ]
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه های او را برداشته اند؛ فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم ازاو تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد؛ سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد؛ او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت, میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند؛ یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت و درگوشی محکمی به او زد و گفت: فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟؟؟؛ نکته: رقابت سکون ندارد [ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 12:2 صبح ] [ متین ابراهیمی ]
[ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 12:2 صبح ] [ متین ابراهیمی ]
[ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 12:1 صبح ] [ متین ابراهیمی ]
شرکت اتریشی توانست با ساختن خانه متحرک جدید رویای داشتن خانه متحرک مرفه را برای ثروتمندان، محقق کند. به گزارش جذاب نیوز به نقل از روزنامه اماراتی البیان، شرکت "مرشی موبایل" خانه متحرک بسیار مرفهی را طراحی کرده که دارای اتاق خواب، سرویس بهداشتی، بالکن و امکانات دیگری از جمله هشت تلویزیون 40 اینچی است. این خانه متحرک، سوخت کمتری نسبت به دیگر خانه های متحرک جهان مصرف می کند و از دو طبقه تشکیل شده است. دو طبقه این خانه با چهار پله به هم وصل می شوند. طبقه دوم، سالن اجتماعات با یک میز و چهار صندلی دارد که صندلی های آن قابلیت ماساژدهی هم دارند. این خانه متحرک به نام " الیمنت پلازو " دو و نیم متر ارتفاع، 12 متر طول و 20 متر مساحت دارد. همه دستگاه ها و وسایل به کار برده شده در این خانه هوشمند هستند. این خانه متحرک که به عنوان گرانقیمت ترین خانه متحرک جهان با استتقبال بسیاری از سوی ثروتمندان مواجه شده، از سه میلیون دلار به بالا قیمت دارد. ![]() [ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 12:1 صبح ] [ متین ابراهیمی ]
![]() قرارمان باران بود ساعت دلدادگی کنار عشق یادت هست ؟ من آمدم باران هم و رنگین کمان برای عشق تمام قطره ها را در انتظارت قدم زدم و خیابان را تا تمام شهر به جستجوی تو بودم تو امّا نیامدی نمی دانم اشک بود یا باران چیزی بر گونه ام سر می خورد و روی کفش هایم می چکید که می گفت تو در خواب من جا مانده ای و من ... چشم هایم را به ملاقات آورده بودم همیشه این گونه از رؤیای تو تنها به خانه بر می گردم [ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 12:1 صبح ] [ متین ابراهیمی ]
[ چهارشنبه 3/12/90 ] [ 12:0 صبح ] [ متین ابراهیمی ]
[ پنج شنبه 27/11/90 ] [ 3:45 عصر ] [ متین ابراهیمی ]
سرما، بـرف و یخبنـدان بی سابـقه در اروپـا منبع: پرشین استار [ پنج شنبه 27/11/90 ] [ 3:43 عصر ] [ متین ابراهیمی ]
![]() ![]() و شعر را آنقدر می کشم تا شکل چشمهایت به هم آید شعری که شکل چشمهای تو باشد شعار خواهد شد در صبح انقلاب عشق و تو را واژه به واژه می شود بویید می شود نامکتوب خواند می شود ناشنیده از بر بود مرا به نام خودت بخوان تا با اسمت یک فصل را در هوای تو تنفس کنم [ پنج شنبه 27/11/90 ] [ 3:38 عصر ] [ متین ابراهیمی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||