سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

تحقیقات نشان داده که فقط
20% مردها عقل دارند

.......

80% بقیه زن دارند !!!!!!!
؟؟؟؟؟؟؟

مردها بر اثر کمبود عاطفه
ازدواج می کنند

بر اثر کمبود حوصله طلاق می
دن

ولی نکته جالب اینه که بر اثر
کمبود حافظه دوباره ازدواج می کنند !!!! ؟؟؟؟؟؟؟

مردها سه تا آرزو دارن :

- اونقدر که مامانشون می
گن خوش تیپ باشن !

- اونقدر که بچه شون می گن
پولدار باشن !

و مهمتر از همه اینکه :

- اونقدر که زنشون شک داره زن
داشته باشن !!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟

- بیشتر مردان موفقیت شون
رو مدیون زن اولشون هستند و

زن دومشون رو مدیون موفقیت
شون !!!!!!!!! ؟؟؟؟؟؟؟؟

مرد اولی : امان از دست این
زنها !؟ زنم تمام دارائیمو برداشت و رفت !

دومی : خوش به حالت ! زن من
تمام دارائی مو برداشت و نرفت !!!! ؟؟؟؟؟

- زن به شوهر : من احمق
بودم که باهات ازدواج کردم !

مرد : عزیزم چرا عصبانی می
شی ! خب من هم عاشقت بودم اینو نفهمیدم !!!! ؟؟؟؟؟

- اگه می بینی اینقدر
دوستت دارم

اگه می بینی اینقدر منتظرت
می شم

اگه می بینی تو دنیا با
هیچ کس عوضت نمی کنم

باور کن اکس زدی تو توهمی
!!!! ؟؟؟؟؟؟

فرق پیر دختر با پیر پسر:

- اولی موفق نشده ازدواج کنه

ولی دومی موفق شده ازدواج
نکنه !!! ؟؟؟

- یه ضرب المثل آموزنده
هست که می گه :

مردن برای زنی که عاشقشی
از زندگی باهاش آسون تره !!!!! ؟؟؟؟؟؟

مرد به زن : عزیزم ممنونم
ازت ! تو اعتقاد به دین رو به زندگیم آوردی!

چون من قبل از ازدواج
معتقد بودم جهنم اصلا" وجود نداره !!!!! ؟؟؟؟؟؟؟




تاریخ : جمعه 89/4/18 | 11:12 عصر | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر

اتومبیل مردی که به
تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به
رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »




رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین
او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که
تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه
بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک
راهب نیستی»


مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.


چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .


راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش
را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل
شنیده بود ، شنید.


صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را
به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»


این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن
فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب
باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»


راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه
تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین
را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»


مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از
من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است.
و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»


راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو
یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»


رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا
از پشت آن در بود»


مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را
به من بدهید؟»


راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.


پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او
بدهند.


راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از
یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.


و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش
قرار داشت.


در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی
پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و
در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر
شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.


.


.


.


.


.


.


.


..


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .




لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من فرستاده می
گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.

c




تاریخ : جمعه 89/4/18 | 11:10 عصر | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر
تاریخ : جمعه 89/4/18 | 11:9 عصر | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر


حالا که
برگشتم
...


... دلتنگی‌هایم
شکل تو شده است، خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد
...



دستم
شبیه دست‌هایت شده
...



راستی
دست‌هایمان چه شکلی بود
...



بال‌بال
می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی‌ام
...


برگشتم،
با همه آنچه داشتم برگشتم


خسته از
همه بی‌تفاوتی‌ها


خسته از
همه لَج بازی‌های کودکانه


خسته از
با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن


دلتنگی‌هایم
شکل تو شده است، خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد


دستم
شبیه دست‌هایت شده


راستی
دست‌هایمان چه شکلی بود


بال‌بال
می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی‌ام


همه
زندگی خلاصه شده بود در رسیدن و


حالا که
برگشته‌ام آیا مرا می‌بینی؟


آیا مرا
نقاشی می‌کنی؟


آیا
برایم باز هم می‌خوانی؟


برگشته‌ام
با همه آنچه داشته‌ام


نگو نمی‌شناسی‌ام،
من شبیه دیروز تواَم


و تو
حالا شبیه دیروز من


بیا تو
دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم


نگاه کن!
خیلی....





تاریخ : جمعه 89/4/18 | 12:40 صبح | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر
تاریخ : جمعه 89/4/18 | 12:39 صبح | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر
تاریخ : جمعه 89/4/18 | 12:38 صبح | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر
تاریخ : جمعه 89/4/18 | 12:38 صبح | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر



دوستت داشتم ...
می دونی چرا؟
چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد..

چون با وجود تو احساس می کردم
دوباره متولد شده ام ...

یک احساسی که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی
چه؟؟

هر چی عشق و احساس داشتم به پات ریختم ...
تو هم تظاهر می کردی که یک
وقت کم نیاری....

به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می
شد...

اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم رو به تو تقدیم کردم ...
تو هم به
اصطلاح نامردی نکردی ....

دو دستی اونو چسبیدی و گفتی : خوب ازش نگهداری می
کنم..مطمئن باش جای خوبی سپردیش.

همیشه می گفتی:من با همه ی آدم بدا فرق
دارم...من مثل اونا نیستم ...

می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟ اعتماد خیلی
سخته...خیلی ...اونم توی این زمونه ی نامرد...

اما من به حرفات ... به
نگاهت....و به چشمات اعتماد کردم...

درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو
توی وجودت دیدم..

دیدم که کم کم داری روی تموم احساسات من پا می ذاری
...

دیگه باورت ندارم !!!!
نمی خواستم اینو بگم.....
اما تو رفیق نیمه
راهی ........................

بارها بهم ثابت شد....
هر دفعه خودم رو دلداری
می دادم که همه چیز درست می شه اما نه ! تو هیچ وقت نخواستی من رو بفهمی..چون هر
وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمی ات نیاز داشتم
پشتم رو خالی می کردی و منو تنها می ذاشتی....

اینه رسم رفاقتت
!!!؟؟؟....

کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.....
حالا می
دونم ...تو با همه  ی آدم بدای دیگه فرق داری.......

آره فرق داری.....
همه ی
آدم بدا قلب دیگران رو یک بار میشکنن اما تو روزی چند بار قلب من رو می
شکنی.....

روزی چند بار منو می کشی....و دوباره زنده می کنی
بارها روی قلب
شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی ..

می دونی چیه؟ نه نمی دونی
!...!..

یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی...هیچ وقت حاضر نشدی حتی یک بار به خاطر کسی
که همیشه یه خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی..

دیگه می خوام..........
شاید
این جوری یک ذره بتونی احساس منو درک بکنی...

نمی دونم...شایدم مثل بقیه ی چیزا
از این هم خیلی ساده بگذری...

اما این رو بدون ...
نمی
تونم.........




تاریخ : جمعه 89/4/18 | 12:34 صبح | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر
تاریخ : جمعه 89/4/18 | 12:29 صبح | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر
تاریخ : جمعه 89/4/18 | 12:16 صبح | نویسنده : متین ابراهیمی | نظر

  • پاپو مارکت | بک لینک | قالب وبلاگ